تبليغاتX
بادبادک باز
نانوشته های یک دانشجوی شیمی
 

 

اون خونه بی تو سرشار از سکوت

خوشا آنان که با عزت بساط خویش برچیدند و رفتند ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/14ساعت 21:48  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

هفته هایی که توش یه تعطیل رسمی هست خیلی زود برام می گذره ... نمی دونم بقیه هم این حس رو دارند یا نه ...

دوشنبه که رفتم دانشکده و بچه ها گفتند شنبه تعطیل کلی ذوق کردم ...

بچه ها رفته بودند به سرپرست آزمایشگاه معدنی بگن که شنبه تعطیل شده ... خانم ق ... گفت که شما از شبکه چند این خبر رو شنیدید ؟ ... گفتند از کانال ۲ ... خانم ق هم گفته ما به شبکه ۱ استناد می کنیم نه شبکه ۲ !!! ... در ثانی دانشگاه هم باید به ما ابلاغ کنه ...

وقتی بچه ها داشتند برام حرف های خانم ق رو تعریف می کردند از خنده روده پر شدم ... ما به شبکه ی ۱ استناد می کنیم نه ۲ !!! ...

برای روحیه ام خوب بود ... کلی خندیدم ...

این نیز بگذرد !

الان دو هفته است که مادرم نیست و بیمارستان پیش مادربزرگ بود... البته دوشنبه مرخص شدند و مادر پیششون هست ...

صبح ها باید خیلی زود پاشم اول صبحانه رو آماده کنم بعد غذای ناهار رو اگه شب قبل آماده نکرده باشم آماده کنم ... بعد هم تند تند آماده شم برم که دیر نرسم ...

امروز عصر هم برای دو روز غذا درست کردم ...

الان هم منتظرم تا ماشین لباسشویی تموم شه و لباس ها رو از توش در بیارم و برم بخوابم ...

الان که فکر می کنم که مادر تازه امسال بازنشسته شده و تا سال های قبل همه ی این کار ها رو تازه بیشتر از من انجام می داده چقدر احساس کوچکی و شرمندگی می کنم ...

...

پ . ن : کتاب قشنگ بهم معرفی کنید

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت 23:31  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

امروز اول  کلاس اندیشه داشتم ... بحث عدل بود ...

 کلی با استاد سر حقوق مساوی خانم ها و آقایون بحث کردیم ... من می گفتم چرا باید 2 شاهد زن یک شاهد مرد به حساب بیاد ... استاد می گفت برای اینکه زن ها روحیه ی حساس دارند و باید دو نفر بگن تا حس بدی براشون ایجاد نشه ...

می گم چرا باید از گفتن حقیقت یک زن دچار عذاب وجدان بشه و یک مرد نه ! ... میگه این بر می گرده به اون حس زنان ... برای همین که زنانی که مدیر موفقی هستند همسر موفقی نیستند ...

من همین جور براش مثال آوردم ... بقیه بچه ها هم کلی صحبت کردند...

آخر بحث به هیچ جایی نرسید ... نه استاد تونست ما رو قانع کنه ... نه ما استاد رو ...

بعدش آزمایشگاه داشتم ...

استاد تا در رو باز نکرده می گه  یادداشت کنید سوال اول ... پیلی شامل ...

هنوز من نفهمیدم چرا تو آزمایشگاه های شیمی اول کوئیز می گیرند بعد درس رو توضیح می دهند !

بعد کوئیز استاد 2 ساعت تموم فقط داشت الکترود غشایی رو توضیح می داد جالبش اینه که همش هم می گفت من وارد جزئیات نمی شم ... بعد یه تنفسی بهمون داد ( بقول خودش ) آزمایش بعدی رو توضیح داد ... حالا تازه ساعت 1:30 ما شروع کردیم به آزمایش ... و دوباره یکسری توضیحات سرپرست آزمایشگاه رو که خدا رو شکر خلاصه بود گوش دادیم ...

مگنت تو بشر فقط وسط دستگاه می چرخید ... از طرفی بورت که به گیره وصل بود به بشر نمی رسید ... دیگه من حاضر شده بودم که نقش پطروس فداکار رو بازی کنم و بورت رو با دستم بگیرم که این آزمایشگاه تموم شه ...دوستم یه پایه و گیره ی خوب پیدا کرد که بلند تر بود و مشکلمون حل شد ...

محلول تری یدید چه جالبه که وقتی تو بالن با حجم زیاد رنگش قرمز نارنجی اما وقتی با حجم کم داریم زرد ... مثل دی کرومات ...

دیگه سری آزمایش رو انجام دادیم و نمودار ها  و گزارشکار رو کامل کردیم و اومدیم بیرون ...

دیگه این طوری ...

پ . ن : امروز سر مسئول کتابخونه رو کلاه گذاشتیم ... نمی دونم چرا تو کتابخونه ی دانشکده فقط میشه یه کتاب رو تا 6 هفته داشته باشی اما تو کتابخونه مرکزی تا وقتی که کتاب رزرو نباشه مشکل تمدید نیست ...

این کتاب آزمایشگاه هم که چاپ مجدد نشده و تموم شده بود ما از کتابخونه گرفته بودیم که امروز روز آخرش بود ... من گفتم بیا کتاب رو بدیم ساعت 10 داریم میریم آزمایشگاه دوباره بگیریم ...دوستم گفت یادش می مونه جالب نیست این کار... دیگه دو نفری رفتیم گفتیم ما می خوایم کتابمون رو با هم عوض کنیم ... گفت این دو تا کتاب که یکی ... گفتم نه ... یکی ویراش دوم ... مطالب داخلش فرق داره !

حالا متصدی کتابخونه  که می خواست کارت های کتاب رو در بیاره ما دوباره اسم بنویسیم هی جلد این کتاب ها رو با هم مقایسه می کرد ... طرز نگاهش و مقایسه پشت و روی کتاب یه جوری بود ...

می گم شک کرده بود داریم سرش رو کلاه می زاریم ... دوستم میگه شک نه مطمئن بود ...

برای اون که فرقی نداره که این کتاب پیش ما باشه یا نه ...

به خاطر یه کتاب چه کارهایی انجام دادیم !

پ . ن : دانشگاه علوم پزشکی اصفهان از عید قربان تا عید غدیر تعطیل کرده ... البته دوستم که خواهرش دانشجوی اصفهان بهم گفت ... دلیلشم نمی دونم ...

ولی چه خوب می شد ما هم تعطیل بودیم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 18:5  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

 

 

امروز بدی ها را قربانی کن ...

                          تا خوبی ها متولد شوند و حاجی شوی ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 22:49  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

چهارشنبه هم امتحان داشتم ... خیلی بد دادم ...

وقتی مجبور باشی بیشتر درس رو خودت بخونی و استاد فقط سر فصل بده همین میشه دیگه ... مخصوصا این درس که مفاهیمش باید تو کلاس باز بشه ... جالبه که استاد متخصص  NMR ما اصلا چیزی در موردش نفهمیدیم ... و بالاخره از این و از اون بپرس فهمیدیم که فراوانی رو از مثلث خیام در میاره ... نمی دونم اینا جز بدیهیات که نمی گن یا ...

و وقتی ازش سوال می پرسی میگه برو روش فکر کن !

جالبش اینه که تو کلاس فارسی تدریس میکنه بعد امتحان لاتین گرفته ...  نمیدونم چرا دوست دارند دانشجویان رو ذوق زده کنند سر امتحان !

استاد دوم که از هفته ی پیش ادامه ی درس رو میده بر خلاف استاد اول با پاور پوینت ارائه داده و معمولا سرعت با پاور پوینت بیشتر اما چون مفاهیم کاملا روشن میشه همه راضی اند ...

یه سری بچه ها هم رفتند بهش گفتند تا قبل حذف تکدرس نمرات رو اعلام کنه که استاد بهش بر خورده و گفته با استاد م آخر ترم نمرات رو میدم ...

اینم از این امتحانات میان ترم ...

این نیز بگذرد !

پ . ن : وقتی چاوز و احمدی رو دیدم یاد حرف کروبی افتادم

پ . ن : تعطیلات به این خوبی حیف جایی نریم ! چرا کسی به فکر نیست ... همه تو روزمرگی غرق شدند !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 10:13  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

 

وبلاگ مرجان رو می خوندم ... دلم هوای حافظیه رو کرد

تو یک روزی که شیراز بودم تونستم حافظیه و سعدیه و تخت جمشید رو ببینم ...

۲۱ مرداد ۸۳ ... یادش بخیر

یه اردوی دانشجویی ... البته من اون موقع دبیرستانی بودم ... همیشه دوست داشتم وقتی خودم دانشجو شدم سفر های استانی رو برم ... اما تا الان که موقعیت نشد ...

اگه با خودم رو راست باشم چرا برنامه های خوبی بود که می تونستم برم ... اما !

سفر یزد دو سال پیش رو اسم نویسی کردم که مشکلی پیش اومد نرفتم ...

گلاب گیری کاشان که همون روز امتحان میان ترم فیزیک برامون گذاشته بودند و بازم اسممو پاک کردم ...

اصفهان پارسال که خودم رای خودم رو زدم ...

شاید وقتی دیگر !

 

 پ . ن : چقدر بد که جلوی یه استاد از نحوه ی تدریس استاد دیگه گلایه کنیم ... وقتی که درس مشترک با دو استاد ارائه شده ... اونوقت اون استاد پیش خودش می گه حتما پشت من هم برای یکی دیگه گله گذاری می کنند ... چرا بعضی ها موقعیت زمان و مکان رو درک نمی کنند ؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/03ساعت 21:13  توسط اقاقیا  | 

 

 

سلام بادبادک ...

امروز تو آزمایشگاه بعد از اینکه ۲ ساعت تموم به حرف های استاد گوش دادم و نکات مهمشو یادداشت کردم ... استاد اومده به من و دوستم می گه شما حواستون امروز سر حرف های من نبود ...

به هر ۲ تون نمره ی منفی می دم ...

منو می بینی ... حالا خنده ام گرفته ... نمی تونم قیافه ی ناراحت به خودم بگیرم ...

بعد از انجام آزمایش هم گفت سریع محاسبه کنید جواب رو بیارید ... آزمایش تعیین عدد فارادی و تیتراسیون کولومتری بود ...

من سریع حساب کردم بردم پیشش ... کلی ازم سوال پرسید که چیکار کردم و اینا ... بعد می گه حالا چون تو اولین نفری بودی که جواب رو آوردی منفی رو پاک می کنم !

بهش می گم استاد اگه من حواسم سر حرف های شما نبود که الان نمی تونستم محاسبه کنم ... بازم حرف خودش رو می زنه می گه نه تو و اون دوستت حواستون نبود ... در حالیکه ما اصلا با هم حرف هم نزدیم ...

حالا حالم خیلی خوش بعضی ها بیشتر اذیت می کنند ...

.

.

پ . ن : چقدر هوا سرد شده ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/01ساعت 23:21  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

کاش میشد صدات کنم ...

صدامو میشنیدی !

اونوقت تو دلم می گفتم  تصویری که از من تو ذهنت ساختی اشتباه محض ... کاش با خودت رو راست بودی !

 

 

این نیز بگذرد !

 

پ . ن : بزن بارون ... بزن بارون

این بار برای خشکی دل من ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 21:36  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

 

الان که فکر می کنم میبینم چقدر مدیون شیمی آلی هستیم !

باربیتورات ها ... دیازپام ها ...

چقدر آرامش خوب ... حتی اگه برای ساعتی با دیازپام باشه !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/25ساعت 21:55  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 13:38  توسط اقاقیا  |