تبليغاتX
بادبادکـ باز
نانوشته های یکـ دانشجوی شیمی - پلیمر
 

سلام بادبادک ...

دیروز به یک روز کاملا " چسب" ـی گذشت ...

ساعت ۱۰ تا ۱۲برای امتحان ۸ سوال " چسب" ـی و ۱ تا ۴ عصر گوش دادن به ۱۳ سمینار + سمینار خودم با موضوعات مختلف " چسب " ...

ادامه ی مطلب شخصی ست ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/10ساعت 15:6  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

کاش هر چه زودتر روزها بگذرد ... بهمن تمام شود ... اسفند ماه خوبی ست حتما

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 22:7  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

حتما نیازی  به گوش دادن موسیقی لایت نیست ...  گاهی همین جور که به مبل تکیه دادی دلت پر از غم می شود ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/06ساعت 23:56  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

من ... خوبم ...

فقط ؛ یخ زده است دلتنگی هایم ؛ این روزها ...

.

.

بعضی لحظات فراموش نمی شوند ؛ مثل خوره تمام روحت را به نابودی می کشانند ... گذشته ها را نبش قبر نمی کنم ... فقط همانند بغض راه گلویم را می گیرند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/05ساعت 23:7  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

من ... خوبم

تنها تکه ای تنهایی در چشمم رفته است ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت 23:53  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

این روزها می روم دانشگاه و بر می گردم ... طبق روال باید تعطیل می بودیم  یک هفته قبل از امتحانات ... اما اینجا انگار چنین روالی برقرار نیست ... خوب چه می شود کرد ... باید عادت کرد ...

فردا باید بروم فقط و فقط به خاطر مسخره بازی دکتر ن ... هفته ی پیش به خاطر همایش کامپوزیت بچه ها خواستن تا کلاس کنسل شود ... قبول نکرد ... فردایش که آمدیم گفت کلاس کنسل ! ... متنفرم از این بی برنامه بودن ...

وقتی رسیدم پژوهشگاه خواستم فلشم را وصل کنم به کامپیوتر دیدم کیف پولم  نیست ... توی آن یکی کیفم بود ؛ یادم رفته بود صبح توی کیف دانشگاهم بزارم ... توی جیب داخلی کیف یه چک پول داشتم خوشبختانه ... بچه ها خَرد نداشتند ... از نگهبانی پرسیدم آنها هم نداشتن ... توی دلم گفتم شما چه جور مردهایی هستید که 50 تومان پول در جیبتان نیست ؟! ... مثل اینکه داشتم بلند فکر می کردم چون گفتند آن مرد های دیروزند  !!! ... دلم گرفت ...

کاش الان هفته ی پیش همین موقع بود ... چرا اینقدر روزها تند تند می گذرد ... نمی رسم که نمی رسم ... هر چه بیشتر می دَوم فاصله مان بیشتر می شود ...

این نیز بگذرد !

پ . ن : کمی ... فقط کمی استقرار می خواهم ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/27ساعت 21:54  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

بعضی وقت ها چهره ي " یک شخص "ـي خیلی آشنا ست ... شبیه کسی که خیلی وقت است که نمی بینیش ... آن وقت  دلت می خواهد زل بزنی به صورت آن یک شخص ... و یک دل سیر نگاهش کنی ... حالت چهره اش همان نیست ؛ فقط ظاهرا شبيه است ... اما شاید دیگر حتی چهره ی آشنایی هم نبینی ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/27ساعت 12:38  توسط اقاقیا  | 

 

 سلام بادبادک ...

دچار بی خوابی شدم ... دیشب فکر می کردم به خاطر کافه میکسی هست که خوردم ... اما امشب چی ... اصلا خوب نیست این بی خوابی ها و بد خوابی ها ...

این روزها خیلی خوب می گذرد  ... سه هفته دیگر مانده تا تغییر ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/27ساعت 0:24  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

طبق ساعت کامپیوتر واحد شبکه طبقه ی دوم ِ كريدور سمت راستي از آسانسوري كه فقط در طبقه هاي فرد توقف دارد ؛ ۲ دقيقه ديگر ادامه ي كلاس دكتر ج شروع مي شود ...

 شايعه اي شده كه هفته ي بعد تعطيل است به كل ... و اين يعني دوباره تاريخ امتحانات تغيير مي كند ... دوباره بحث مي شود ... يكي راضي مي شود يكي كوتاه نمي آيد ... اين يعني دو تا امتحان سخت و يك سمينار با هم مشترك شود ... و در يك كلمه اين يعني خستگي ... همين .

شايد وقتي ديگر ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/26ساعت 12:57  توسط اقاقیا  | 

 

سلام بادبادک ...

امروز ...

 

 

هم گذشت .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/25ساعت 18:44  توسط اقاقیا  |